شیراز

شهر راز_شهر باغ_شهر شعر_شهر بهار

خون خدا
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی: شیراز ، shiraz ، فرهنگ مردم ، مشاهیر شیراز

  ابوالمغیث عبدالله بن احمد بن ابی طاهر مشهور به حسین بن منصور حلاج، در ۲۴۴ هجری در روستای تور در شمال خاوری بیضای(انشان باستانی) در استان پارس دیده به  جهان گشود . او از عارفان ایران در سدهٔ سوم و دهه اول قرن چهارم هجری وشاید بتوان گفت معروف ترین عارف است.
برای وی کنیه‌های دیگری نیز چون «ابو عماره»، «ابو محمد» و «ابو مسعود» نیز آورده‌اند.

اهل فارس او را ابوعبدالله الزاهد، اهل خراسان ابوالمهر، اهل خوزستان حلاج الاسرار، در بغداد مصطلم، در بصره مخبر. اهل هند ابوالمغیث و اهل چین او را ابوالمعین می‌خواندند.

برای لقب او، «حلاج»، سه توجیه آورده‌اند:

پدرش پیشه حلاجی(پنبه زنی ) داشته است.
نیکو سخن می‌گفته و اسرار را حلاجی می‌کرده است.
معجزه‌ای در همین زمینه از خود نشان دادهاست. از کنار یک انبار پنبه می‌گذشت اشاره کرد و دانه از پنبه بیرون.
پدر حلاج همیشه در حال سفر در مناطق پنبه خیز و دارای صنعت نساجی مشغول بود . در این سفرهای همیشگی پدر حلاج ،حسین پسرش را همراه خود می برد ، به همین خاطر حسین منصور، با زبان تازی آشنایی کامل یافت.بعد از مدتی حلاج در دارالحفاظ واسط به کار فراگرفتن علوم مقدماتی پرداخته و تا سن دوازده سالگی قرآن را از بر کرد و سپس در پی فهم قرآن ترک خانواده و خانمان گفته و مرید سهل بن عبدالله تستری(شوشتری) شده است و سهل تستری به او اربعین کلیم الله (چله نشستن بر طریق موسی پیغمبر) را آموخته است.
حلاج از آنجا به بصره رفته و در بصره در مدرسه حسن بصری شاگردی کرده و از دست ابوعبدالله عمرو بن عثمان مکی خرقه تصوف پوشیده و به طریقت مأذون گردیده است.
حسین در آنجا دختر ابویعقوب اقطع بصری را به زنی گرفت و چون عمروبن عثمان مکی با این وصلت موافقت نداشت گاه به گاه بین عمرو مکی و اقطع بصری اختلاف می بود. جنید بغدادی(نهاوندی) به حلاج پند میداد که شکیبا باشد. حلاج به اطاعت جنید چندی طاقت آورد و شکیبائی کرد تا اینکه سرانجام به تنگ آمد و به مکه رفت
حلاج در سال 270 هجری به سن بیست و شش سالگی برای انجام فریضه حج نخستین بار به مکه رفت و بعد از ان در مراجعت از مکه به اهواز رفت به اندرز دادن مردم پرداخت و با صوفیان ظاهری به مخالفت برخاست و خرقه صوفیانه را از سر برکشید و به خاک انداخت و گفت که این  همه نشان تعلق و عادت است
حلاج از آنجا به خراسان رفت و پنج سال در آن دیار ماند، پس از پنج سال اقامت در خاور ایران به اهواز بازگشت و از اهواز به بغداد رفت، و از بغداد برای بار دوم با چهارصد مرید، بار سفر مکه را ببست و دومین حج را نیز گذراند، در این سفر بود که بر او تهمت نیرنگ و شعبده بستند
پس از این سفر به قصد جهانگردی و سیاحت به هندوستان و ماوراءالنهر رفت تا پیروان مانی و بودا را ملاقات کند، در هندوستان از کناره رود سند و ملتان به کشمیر رفت، و در آنجا به کاروانیان اهوازی که پارچه های زربفت طراز و تستر را به چین میبردند و کاغذ چین را به بغداد می آوردند، همراه شد و تا تورقان چین، یکی از مراکز مانویت، پیش رفت. سپس به بغداد بازگشت و از آنجا برای سومین و آخرین بار به مکه رفت
چون از مکه به بغداد برگشت،در حالت سکر عرفانی واژه معروف خود را بر سر زبان اورد(انا الحق)  که تعبیر به ادعای خدائی کرده اند،در شورش بغداد به سال 296 هجری حلاج متهم شد و از بغداد به اهواز رفت و در آنجا سه سال پنهانی می زیست. سرانجام او را یافتند و به بغدادش بردند و نخست به اتهام قرمطی(فرقی از اسماعیلیان) بودن به مدت هشت سال به زندان انداختند.در آخر (ابوعمرو حمادی) قاضی بزرگ خون حلاج را حلال دانست و ابومحمد حامدبن عباس وزیر خلیفه المقتدر، به استناد گفتار ابوعمرو، حکم قتل او را از المقتدر گرفت و عاقبت به سال 309 هجری نزدیک نوروز، هفت روز مانده به آخر ماه ذی القعده، او را سنگسار کردند ولی جان نسپرد او همچنان به گفتن انا الحق سرگرم بود سپس او را مثله کردند لیکن باز هم دکر می گفت تا زبانش را ببریدند  و او را کشتند بعد از مرگ حلاج  اسمان بغداد بگرفت و رود دجله بالا امد و تا زمانی که بنا بر وصیتش خاکسترش را در رود نریختند رود ارام نگرفت. 

 


حکایت دار آویختن منصور حلاج از تذکره الاولیا عطار:
پس حسین را ببردند تا بر دارد کنند. صدهزار آدمی گرد آمدند ...
درویشی در آن میان پرسید که عشق چیست ؟ گفت : امروز ، فردا و پس فردا بینی!
آن روز بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش برباد دادند ، یعنی « عشق این است ».
پس در راه که می رفت می خرامید ، دست اندازان و عیار وار می رفت با سیزده بند گران گفتند : این خرامیدن چیست ؟ گفت :« زیرا به قربانگاه می روم» چون به زیر دارش بردند بوسه ای بر دار زدو پا بر نردبان نهاد. گفتند: حال چیست ؟ گفت :« معراج مردان سردار است.»
پس جماعت مریدان گفتند: چه گویی در ما که مریدانیم و اینها منکرند و ترا سنگ خواهند زد؟ گفت : ایشان را دو ثواب است و شما را یکی ؛ از آن که شما را به من حسن ظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید به صلابت شریعت می جنبند و توحید در شرع اصل بود و حسن ظن فرع.
هرکس سنگی می انداخت؛ شبلی را گلی انداخت ، « حسین منصور » آهی کرد . گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی ؛ از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت :« از آن که آنها نمی دانند ، معذورند ؛ از او سختیم می آید که او می داند که نمی باید انداخت»
پس دستش را جدا کردند خنده ای بزد گفتند « خنده چیست؟» گفت « دست از آدمی بسته باز کردن آسانست مرد آن است که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در می کشد ، قطع کند» پس پایش ببریدند تبسمی کرد ، گفت : بدین پای سفر خاکی می کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را ببرید .»
پس او دست بریده خون آلود بر روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد ، گفتند : چرا کردی ؟ گفت : خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد شما پندارید که زرید من از ترس است. خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه ( سرخاب ) مردان خون ایشان است.» گفتند اگر روی به خون سرخ کرد ساعد چرا آلودی؟ گفت « وضو سازم » گفتند چه وضو ؟ گفت در عشق دو رکعت است که وضوء آن درست نیابد الان به خون .»

پس چشمایش برکندند. قیامتی از خلق برآمد بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند ، پس گوش و بینی بریدند و ... پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش بریدند و در میان سربریدن تبسمی کرد و جان داد.
***
بایزید گفت : چون او را دار زدند . دنیا بر من تنگ آمد . برای دلداری خویش شب تاسحر زیر جنازه بر دار آویخته اش نماز کردم . چون سحر شد و هنگام نماز صبح هاتفی ازآسمان ندا داد . که ای بایزید از خود چه میپرسی ؟ پاسخ دادم : چرا با او چنین کردی؟ باز ندا آمد : او را سری از اسرار خود بازگو کردیم . تاب نیاورد و فاش ساخت . پسسزای کسی که اسرار ما فاش سازد چنین باشد